دانلود رمان ترس رهایی


قسمتی از رمان ترس رهایی

پالتوی چرم مشکیم رو روی لباس دکلته‌ی کوتاهم پوشیدم و با برداشتن کیفم از خونه زدم بیرون، از این هوای سرد متنفر بودم، سریع سوار ماشینی که دنبالم فرستاده بودن شدم و در رو به هم کوبیدم!
بی هیچ حرف اضافه‌ای ماشین از جاش کنده شد و با بالاتر‌ترین سرعت ممکن من رو به محل قرارمون رسوند!
نگاهی به خونه‌ی رو به روم‌ انداختم و صدای شیوا توی گوشم پیچید:«بری اون تو، دیگه راه برگشت نداری هستی!»
چشمامو به هم فشار دادم و یه قدم به جلو برداشتم، راه دیگه‌ای نداشتم، مسیری بود که انتخاب کرده بودم، غیر از این راه، راه دیگه‌ای نداشتم، نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم، حالا که تا اینجا اومدم، نباید جا میزدم!
قدمامو محکم به سمت پله‌های ورودی عمارت رو به روم برداشتم، پاهام لرزش خفیفی گرفته بودن ولی بی توجه بهشون پله‌ها رو طی کردم و رو به روی در بزرگ چوبی که تمامش کنده‌کاری شده بود ایستادم!

نفس عمیق دیگه‌ای کشیدم و دستم رو روی زنگ کوچیک کنار در گذاشتم که همون لحظه در توسط زنی با لباس سفید و مشکی که مشخص بود مخصوص خدمتکارهاس باز شد، نگاهی به من انداخت و بی حرف دستش رو سمت داخل دراز کرد! منم بدون هیچ حرفی از کنارش گذشتم و رفتم داخل، از راهروی منتهی به سالن گذشتم و نگاهی به فضا که با انواع و اقسام تابلوها و چیزهای زینتی پوشیده شده بود انداختم و تقریبا وسط سالن، کنار پله‌ها ایستادم!
طولی نکشید که یکی دیگه از خدمه به سمتم اومد و باز هم بدون هیچ حرفی من رو به سمت بالا هدایت کرد، دستم رو روی نرده‌ها گذاشتم و آروم از پله‌ها بالا رفتم، صدای پاشنه‌ی کفشم توی فضا طنین‌ انداز شده بود و این به اضطرابم اضافه میکرد!
بالای پله‌ها مردی با کت و شلوار مشکی، در حالی که دستاش رو جلوش نگه داشته بود ایستاده بود و به من خیره شده بود!
اب دهنم رو به زور قورت دادم و وقتی رسیدم کنارش، نگاه عمیقی از بالا تا پایین بهم انداخت و راه افتاد سمت راهروی سمت راست، آروم پشتش قدم برداشتم که رسیدیم به یه در بزرگ انتهای راهرو که به رنگ مشکی بود!

مطل مرتبط با این پست
دانلود رمان عشق پنهان +(کانال تلگرام نویسنده رمان عشق پنهان)

رو ‌‌به روی در ایستاد و قبل از اینکه در رو باز کنه نگاهی به من انداخت، منم بهش نگاه کردم و چند بار پلک زدم تا از استرسم کم کنم، باز هم بدون حرف اضافه‌ای تقه‌ای به در زد و با صدای شخص داخل اتاق، در رو باز کرد و با سر به من اشاره کرد که برم داخل!
با استرس قدم به داخل اون فضای تاریک گذاشتم که در پشت سرم بسته شد! با ترس برگشتم سمت در و چقدر دلم میخواست از راهی که اومدم برگردم!
با صدای سرد و‌ جدی مرد داخل اتاق به خودم اومدم، نفس گرفتم و برگشتم سمتش، تنها نقطه از اتاق که روشنایی بیش‌تری داشت، جایی بود که نشسته بود، تکیش رو به مبل قرمز رنگ اتاق داده بود و سیگارش رو دود میکرد!
با اشارش به سمتش رفتم، چشماش از پاهای لختم بالا اومد و روی چشمام ثابت شد و گفت:
-از طرف شیوا اومدی؟!
سرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم و بی حرکت ایستادم، کمی گذشت که بوی کاپتان بلکش بیشتر مشخص شد و گفت:
-چند سالته؟!
به زور دهن باز کردم و جواب دادم:
-بیست و دو!

سری تکون داد و گفت:
-خوبه! شیوا خیلی تعریفت رو کرده!
نگاه خاصی بهم انداخت و ادامه داد:
در جریان هستی که چرا اینجایی؟!
سرم رو با ترس تکون دادم که با نیشخند گفت:
-هرچند همشو نمیدونی!

با توجه به انلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل
    ۴ نظر ارسال شده
    1. ایدا گفت:

      چرا به کانال نویسنده متصل نمیشه ؟؟

    2. مبینا گفت:

      کانال نویسنده کجاست؟؟؟

    3. رها گفت:

      لینک منقضی شده
      لینک جدید بذارید لطفا 🙁