کانال تلگرام اصلی رمان زجرم نده


قسمتی از رمان:

دستام میلرزه با استرس لب میزنم:

– بخدا با سحر رفتیم به مامان کادوی تولد بگیریم.

با همون صدای ترسناک لب میزنه :

+ از من اجازه گرفتی؟

صورتم خیس اشک میشه من از این مرد و رفتار هاش هراس دارم.

– من به سحر گفتم احسان بفهمه عصبانی میشه… ولی بخدا اون.. اون

دیگه هق هقم اجازه نمیده ادامه بدم و سرم و ميندازم پایین نزدیکم میشه و سرش و کنار گوشم میاره ‌؛

+ مگه بهت نگفته بودم حق نداری بدون اجازه من آب بخوری؟

حرفی نمیزنم که با صدای بلند فریاد میکشه :

+ باتوام مهتا سکوت نکن لعنتی نزار روی سگم بالا بیاد

بغضم میترکه و بریده بریده مینالم :

– چی میخوای از جونم دیوونه مگه چیکار کردم تنها رفتم به مامانم کادو بگیرم

با توجه به انلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس زیر متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل