دانلود رمان عدم+(لینک اصلی کانال تلگرام نویسنده رمان عدم)

Telellink.site

دانلود رمان عدم


سرم را عقب می کشم و معترض می گویم:«یعنی چی نمی دونم؟ از صبح تا حالا معلوم نیست کجایی و الان اینطوری جوابم رو می دی. چه خبره؟»
پلک هایش را از هم دور می کند اما همچنان به من نگاه نمی کند.
-چرا روز اول نزدی توی صورتم؟
پلک هایم را تا جایی که می توانم از هم فاصله می دهم و می پرسم:«چی؟!»
روی تخت می نشیند و به دیوار تکیه می دهد.
چروک نشسته بر روی صورتش یا این توهم چشم هایم است؟
-اشتباه کردیم.
خشمم شدید می شود و به سرعت از روی زمین بلند می شوم. به جهنم که صورتش چروک و موهای شقیقه اش سفید شده اند.
-اشتباه کردیم؟
از کمد گوشه ی اتاق به سمت در بالکن می روم و از در بالکن به سمت کمد. در کمد نیمه باز است.
-آره یحیی؟
نجوا می کند:«می شنون.»
با قفل کمد کلنجار می روم و می بندمش.
با صدای بلندی تشر می زنم:«با توام.»
چشم می بندد. آرام تر از قبل تکرار می کند:«می شنون.»
این بار از کمد، به سمت در می روم و آن را باز می کنم.
نگاهم را به سمت بیرون اتاق می دوزم و پر حرص می گویم:«برو بیرون یحیی.»
از روی تخت بلند می شود.
کیش می شوم، مات هم. واقعا می خواهد برود! تمام می شود؛ هرآنچه گفته و هرآنچه قول داده بود؛ فراموش می شود. یحیی می خواهد برود!
نزدیک می شود و رو به رویم می ایستد.
می خواهد برود؛ از با من بودن، از مرا انتخاب کردن، پشیمان است.
سرم را می چرخانم تا اشک حلقه زده در چشمم را نبیند.
عاطفه چه بیشتر از من دارد که یحیی مرا نمی خواهد و برای او مرا می گذارد و می رود؟
زیر لب تکرار می کنم:«برو بیرون.»
دستم را که روی دستگیره است، می فشارد.
تار می بینمش اما می بینمش. تصویرش می لرزد اما می بینمش. این یحیی، همانی نیست که می شناختم. همانی که تا می گفتم عاطفه می گفت گور پدرش و بعد در آغوشم می کشید. این یحیی، آن مردی نیست که وقتی گفتم “آوار زندگیت نمی شم” خندید و گفت “زندگیم آوار هست”. نه، به خدا، به پیر و به پیغمبر قسم که این یحیی همان یحیای قبل نیست.
چیز خورش کرده اند؛ کار عمه است حتما. شاید هم عاطفه. اصلا نکند یزدان فهمیده است و می خواهد او را از میدان به در کند؟
-صدا؟
دستم را از زیر دستش می کشم. قدم اول را که بر می دارم، مچ دستم را می گیرد.
نجوا می کند:«دوست دارم.»
کسی ایستاده است بالای دلم و تشت آبی را همزمان با صدای یحیی، از آن بالا پرت می کند پایین؛ دلم می لرزد. تنم هم.
اما دلگیرم و او را اینطور که به با من بودنش شک دارد، نمی خواهد.
-اینطوری؟
دستم را محکم می کشم و عقب تر می روم.
-برو خونه یحیی. اینجا بودنت اشتباهه.
در را می بندد. در تمام حرکاتش خستگی و ناامیدی را حس می کنم.
صدایش گرفته است:«به جهنم.»
روی تخت می نشینم و سرم را میان دست هایم نگه می دارم.
او مرا آزار می دهد. نمی گذارد یک بیست و چهار ساعت کامل را، چه در خواب و چه در بیداری، مطمئن باشم که مرا دوست دارد. او برای قلبم ضرر دارد.
پایین تخت، کنار پاهایم می نشیند و انگشتش را روی زانویم می کشد.
-هنوز به عاطفه چیزی نگفتم.
پایم را تکان می دهم و تا دستش را بردارد.
زیر لب می گویم:«می گفتی تعجب می کردم.»
پیشانیم را می خارانم و با عصبانیت می گویم:«حالا که چی؟ اومدی بگی نمی خوای بهش بگی؟»
پیشانیم را محکم تر می خارانم و ادامه می دهم:«خب نگو.»
سرش را بالا می آورد. با نگاهش دستم را دنبال می کند و تشر می زند:«نکن.»
محکم تر از قبل ناخن می کشم روی پوست پیشانیم و ادامه می دهم:«پاشو برو پیش زنت. فردا هم مهلت اون صیغه ی مسخره تموم می شه؛ جفتمون خلاص می شیم.»
می توانم پوسته پوسته شدن پیشانیم را حس کنم اما بلند ترین ناخنم را با شدت بیشتری روی پیشانیم می کشم. سوزشش، ذهنم را درگیر می کند تا به اتفاق هایی که برایم می افتد فکر نکنم.
دستش را بلند می کند و مچ دستم را می گیرد.
-بهت می گم نکن.
با دست دیگرش پیشانیم را نوازش می کند.
-این چه عادتیه آخه؟
چشم می چرخاند در اتاق و می گوید:«باید ناخن هات رو کوتاه کنی. ببین چیکار کردی با خودت.»
از روی زمین بلند می شود و وسایل کوله ام را بیرون می ریزد.
به رکابی مشکی رنگ خودش که می رسد؛ لبخند می زند.
-سه شبه دارم دنبال این می گردم.
وقتی از سفر بر می گشتیم، آن را در وسایل خودم گذاشتم و احمقانه فکر کردم شاید کمتر دلتنگش شوم.
لبم را به دندان می کشم و با دست راستم، به جان ساق دست چپم می افتم.
رکابی را با پیراهنی که به تن دارد عوض می کند و همزمان می گوید:«نکن نغمه، نکن عزیزم.»
به تنهایی فکر می کنم. زخم روی دستم را می کنم و به خونی که بیرون می زند، نگاه می کنم.
ناخن گیر را با دو انگشت نگه می دارد و با دستمالی که از جیب شلوارش در می آورد، خون روی دستم را پاک می کند.
ناخن هایم را می گیرد.
همچنان به تنهایی فکر می کنم. ترسناک است.
او ناخن گیر را روی پیراهنش می گذارد و روی تخت، کنارم می نشیند.
تنهایی سه سر دارد.
یحیی بوسه اش را روی ساق دستم می نشاند.
-صدا، عزیزم

دکمه های پیراهنش را یکی پس از دیگری می بندد. به لبخند عجیبش اخم کرده و یقه اش را مرتب می کنم.
به سمت در می روم، دستم را می کشد.
-کجا؟
نگاهش می کنم. نمی دانم چه چیزی درون گوشیش دیده که هیجان زده شده است.
بی حوصله پاسخ می دهم:«صورتم رو بشورم.»
مچ دستم را رها می کند و زیر لب می گوید:«بیشتر از دو سه دقیقه طول بکشه، می فهمم رفتی جلوی آینه که خودت رو ببینی.»
بی هدف لب هایم را کج می کنم و از اتاق خارج می شوم.
او می داند گاهی دقایق طولانی رو به روی آینه می ایستم و به خودم نگاه می کنم. دلیلش را اما نمی داند.
از دستشویی که خارج می شوم، عمو سینه به سینه ام قرار می گیرد. بی پلک زدن نگاهم می کند. سر به زیر سلام می کنم و در دل لعنت می فرستم بر یحیی که همیشه باعث شرمندگیم در برابر عمو می شود.
-ساعت چهار مهلتتون تمومه؛ می خوای چیکار کنی با زندگیت نغمه؟
سرم را بالا می آورم تا حرفی بزنم اما صدای یحیی بلند می شود.
-فرداشب با اجازه اتون، با مادر میایم نغمه رو بر می گردونیم خونه اش.
یحیی را نمی بینم اما می توانم صدای قدم هایش را بر روی پارکت خانه بشنوم.
عمو بی آنکه بچرخد، همچنان رو به من، می گوید:«فکر کردی عاطفه راحت زندگیش رو ول می کنه و می ره؟»
یحیی پاسخ می دهد:«عاطفه از دوست نداشته شدن خوشش نمیاد.»
از کنار عمو می گذرم و زیر لب می گویم:«هیچ کس خوشش نمیاد.»
حرفی که عمو می زند، حکمی می شود برای پاهایم که قدم از قدم بر ندارند.
-و اگه من اجازه ندم؟
اعتراض یحیی محترمانه نیست:«این همه مدت صبر نکردیم که حالا بخوای سنگ بندازی جلومون.»
پلک هایم را روی هم فشار می دهم. او هرگز یحیی را دوست نداشته است و علاقه ی من به او نیز تغییری در این موضوع ایجاد نکرده است.
عمو وارد دستشویی می شود و زیر لب می گوید:«هر وقت شناسنامه ات رو که از اسم عاطفه پاک شده، اوردی؛ درمورد بقیه اش صحبت می کنیم.»
در را می بندد و یحیی با خشم به در بسته خیره می شود.
پس از خروج عمو از خانه، یحیی ایستاده است پشت سرم و یک بند غر می زند به جانم.
لیوان آب را توی سینک می کوبم. با کلافگی می گویم:«تقصیر منه؟ تو دو تا زن داری، تو بعد این همه مدت هنوز نتونستی عاطفه رو طلاق بدی، تو هربار من رو مجبور می کنی این قرصا رو بخورم، بعد غرش رو به جون من می زنی؟»
از آشپزخانه خارج می شوم و ادامه می دهم:«به من چه آخه؟ می خواستی دوتا دوتا زن نگیری عزیزم.»
کیفم را از اتاق بیرون می آورم و زیر لب با خودم می گویم:«البته تقصیر منم هست. اگه همون روز اول زده بودم تو گوشت، الان به من نمی گفتی تقصیر منه که عمو از دستت شکاره!»
بسته ی قرص را درون کیفم می اندازم و دوباره به اتاق باز می گردم.
بچه نمی خواهم ولی وقتی هربار درمیان خواب و بیداری قرصی را توی دهانم می گذارد و می گوید:«دردسر نمی خوایم.» حالم از او بهم می خورد. و وقتی صبح روز بعد قرص دوم را می خورم، تمام علاقه ام را بالا می آورم.
موهایم را پشت گوشم می فرستم و مقنعه ام را کمی جلو می کشم.
یحیی کتونیش را با حرص و کلنجار رفتن با بند هایش می پوشد و رو به من می گوید:«پیشونیت چروک می شه صدا؛ انقدر اخم نکن.»
بی توجه به او پاهایم را درون کفش هایم فرو می کنم و با خشم از ساختمان خارج می شوم.
بیخیالی او بی نهایت خشمگینم می کند. همه ی زندگیمان روی هوا است و او با بی خیالی می خندد!
سوار ماشین که می شوم، بوی عاطفه که در بینیم می پیچد؛ لب هایم را روی هم فشار می دهم.
زندگی یحیی روی هوا نیست. این زندگی من است که هیچ چیزش مشخص نیست. یحیی حق دارد حال خوبی داشته باشد. من نباشم، عاطفه که هست!
همزمان با توقف ماشین در برابر ساختمان دفتر، صدایم می زند.
با کلافگی می گویم:«خیلی خب، رفتم.»
در را باز می کنم و او با صدای بلندی می گوید:«بشین ببیم.»
نگاهش را به چشم هایم می دوزد.
-امروز با عاطفه حرف می زنم.
بند کیفم را محکم فشار می دهم.
-تو این یک هفته حرف نزدی، تو دو سه ساعت می خوای بهش بگی؟
نگاهش غمگین و ناچار است؛ به جهنم. من هم غمگین و بی چاره ام؛ برای او مهم نیست که برای من مهم باشد!
لب هایش را تکان می دهد:«حرف می زنم؛ مراقبت کن.»
لبخند می آید روی لبم اما قلبم دیگر برایش ذوق نمی کند. لب هایم باز می شوند و اما قلبم اجازه نمی دهد صوتی خارج شود.
قلبم دیگر همراه نیست، کم آورده است، تمام شده است.
از ماشین پیاده می شوم.
چیزی درون چشمم رفته است انگار. چیزی مثل چند قطره اشک سمج. به آرامی پلک می زنم.
ماشین دور می شود و اولین قطره
گونه ام را می بوسد.
نمی دانم دلم باید به حال خودم بسوزد یا به حال او که حتی نمی دانم دقیقا چه اتفاقی برایش افتاده است.
-نغمه؟!
پایم در هوا می ماند. ضربان قلبم شدت می گیرد و با تردید می چرخم.
با قدم های بلند فاصله را تا حد زیادی از بین می برد و در برابرم می ایستد.
ترسی کهنه گریبانم را می گیرد. نکند فهمیده و آمده باشد آبرویم را

با توجه به انلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل