دانلود رمان عشق پنهان


قسمتی از رمان عشق پنهان

سرم رو از روی کتابی که داشتم میخوندم بلند کردم و چشمام رو توی کاسه چرخوندم، یه روز نشد از دست این پسره اسایش داشته باشیم، با کلافگی کاغذی لای کتابم گذاشتم و روی تخت رهاش کردم، از اتاق رفتم بیرون و با اخمای در هم رفتم سمتش و با صدایی مثل خودش گفتم:

-چته باز رَم کردی؟ صداتو انداختی سرت فکر کردی اینحوری به خواستت میرسی؟ خسته نشدی از بس خونَمونو به خاطرش توی شیشه کردی؟ بسه دیگه، خسته شدم از دستت، هر روز یه اعصاب خوددی درست میکنی!

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به مامان بایا انداختم و دوباره برگشتم سمت پندار، ابروهای مشکی و خوش حالتش رو کشیده بود توی هم و بهم خیره شدخ بود، سری از تاسف براش تکون دادم و گفتم:

-آهو اگه میخواستت، زمین رو به آسمون وصل میکرد، نه که با یه دلیل مسخره بگه نمیشه و تو رو بندازه به جون ما، لطفا؛ ازت خواهش میکنم تمومش کن، چون واقعا دیگه داره صبرم لبریز میشه!

همونجور که ازشون دور میشدن زیر لب غر غر میکردم:

-اه، یه تابستونم که میتونم استراحت کنم و استرس درس و کنکور و کوفت و مرگ نداشته باشم این شازده فیلش یاد هِندِستون کرده!

رفتم توی اتاقم و در رو به هم کوبیدم، پندار شش سال از من بزرگتر بود، مهندسی معدن خونده بود و تازگیا فوق لیسانسش رو گرفته بود و توی یه شرکت سنگ و معدن مشغول به کار شده بود، توی دوران دانشگاه با یه دختر از یه خانواده‌ی خیلی خوب آشنا شده بود و حالا گیر داده بود که باید بریم خاستگاری!

مطل مرتبط با این پست
دانلود رمان ترس رهایی + ( آدرس اصلی کانال و پیج تلگرام نویسنده)

مشکلی برای خاستگاری رفتن نداشتیم ولی وقتی مامان با خانواده‌ی آهو برای قرار خاستگاری تماس گرفت، مادرش گفت توی خاندانشون رسم نیست دختر به غریبه بدن یا بگیرن، اگر هم این کار رو بکنن با شرط و شروط انجام میشه و یه جورایی مامان رو دست به سر کرده بود!

کلافه خودمو روی تختم پرت کردم و کتابم رو برداشتم تا دوباره ادامش رو بخونم که صدای گوشیم بلند شد، برداشتم و پیامش رو خوندم:

-سلام، چی شده باز خونتون گرد و خاک شده؟

با لبخند جواب هما رو دادم:

-مثل همیشه پندار فاز و نول چسبونده!

هما دوست دوران بچگیم بود که با هم میرفتیم مدرسه و رشته‌هامون رو هم با هم انتخاب کردیم و الان هر دومون کنکور دلده بودیم و همونطور که از تابستونمون نهایت استفاده رو مییردیم، نگران جواب کنکورمون هم بودیم، همسایه‌ی دیوار به دیوارمون بودن و اگه سرم رو از پنجره میبردم بیرون میتونستیم راحت با هم حرف بزنیم، اوایل اتاق خواهرش کنار اتاق من بود که بعد مدتی به زور اتاقش رو عوض کرد و رسما شد همسایه دیوار به دیوارم!

بابا اینا که صمیمیتمون رو میدیدن بعضی وقتا با خنده و شوخی میگفتن:

-میخواین یه در بین دیوارتون بزنیم تا راحت باشین هی شال و کلاه نکنبن برین تو کوچه بیاین؟

و ما کلی استقبال میکردیم!

 

واسش نوشتم 《پاشو بیا اینجا 》 که سریع گفت:

-نه بابا، الان اوضاع خونتون کیشمیشیه، پاشو حاضر شو بریم دَدَر!

خندم گرفت و واسش نوشتم:

-وایسا به مادر فولادزاده بگم ببینم میذاره؟!

چندتا ایموجی خنده برام فرستاد که 《کوفت》 ی نثارش کردم و از اتاق رفتم بیرون، طبق معمول که بحث میکردیم و پندار ناپدید میشد، اینبار هم ناپدید شده بود، رفتم سمت پذیرایی که دیدم مامان داره با تلفن صحبت میکنه، منتظر موندم تا حرفش تموم بشه که فهمیدم داره باز با مادر آهو حرف میزنه!

مطل مرتبط با این پست
دانلود رمان ترس رهایی + ( آدرس اصلی کانال و پیج تلگرام نویسنده)

چشمی توی کاسه چرخوندم و رفتم سمت آشپزخونه و با ذوق ظرف گیلاس شسته شده رو از داخل یخچال در اوردم و برگشتم پیش مامان که حرفاشون رو شنیدم:

-بله شما گفتین ولی…

صدای اون سمت رو نمیشنیدم که مامان دوباره گفت:

-خانوم ارجمند، شما مادری، منم مادرم، والا به خدا پندار ما رو داره دیوونه میکنه، حالا شما از پدرش اجازه بگیرین برای یه صحبت کوچیک، شاید خدا خواست و راضی شدن.

کمی مکث شد و دوباره مامان گفت:

-حالا شما اجازه بدین ما خدمت برسیم، بعد اگر واقعا به توافق رسیدیم در مورد اون شرط و شروطی هم که شما میگین صحبت میکنیم!

کمی سکوت شد و مامان بالاخره با لبخند گفت:

-خدا از خواهری کمتون نکنه، باشه، پس من منتظر خبرتون میمیونم!

ابرویی بالا انداختم که بالاخره مامان با یه خداحافظی قطع کرد و رو به من گفت:

-بیین تو رو خدا این پسره ادمو به چه خِفَّتی میندازه!

یه گیلاس دیگه انداختم توی دهنم و سرم رو با تاسف تکون دادم که مامان گفت:

-تو چیزی میخواستی بگی؟

تازه یاد هما افتادم و سریع گیلاس توی دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-مامان جونم!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

باز چی میخوای که شدم مامان جونت؟

ختدم رو خوردم و نگاهش کردم، خوب منو میشناخت، چون فاصله سنی کمی داشتیم اکثر اوقات بهش نمیگفتم مامان، بیشتر بهش میگفتم پروانه جون! نیشم رو تا بناگوشم کشیدم و گفتم:

-میشه با هما برم بیردن؟

قبل از اینکه چیزی بگه سریع گفتم:

-تا قبل هشت خونم به خدا، قول میدم!

مطل مرتبط با این پست
دانلود رمان ترس رهایی + ( آدرس اصلی کانال و پیج تلگرام نویسنده)

کلافه سری تکون داد و همونجور که بلند میشد گفت:

-من از دست تو چیکار کنم پناه؟

با توجه به آنلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل
    ۱ نظر ارسال شده
    1. Motahareh.sf گفت:

      چرا وقتی از طریق باکس اقدام میکنیم فقط تبلیغ میاد و به کانال تلگرام نمیره؟!!