دانلود رمان همخونه مغرور من


با دیدن دخترم که داشت نون خشک میخورد اشکام روی صورتم جاری شدند ، اون فقط هشت سالش بود دختر من الان باید تو ناز و نعمت بزرگ میشد نه اینکه واسه یه تیکه نون به بقیه التماس کنم و آخرش دخترم نون خشک بخوره ، چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم مجبور بودم بخاطر دخترم باید میرفتم .
یه لباس خیلی کوتاه پوشیده بودم صورتم به طرز ماهرانه ای آرایش شده بودند ، کنار خیابون ایستاده بودم بخاطر دخترم داشتم به عشقم خیانت میکردم به پدرش ! 

دوست نداشتم تنها دلخوشیم رو از دست بدم ، پوزخندی به خودم زدم میدونستم اون هم هیچوقت باورش نمیشه دخترش باشه چون من در نظر اون یه هرزه بودم .
با شنیدن صدای بوق ماشینی سوار شدم بدون اینکه نگاهی به راننده بندازم ، ماشین راه افتاد نمیدونم چقدر گذشت که صدای آشنایی بلند شد :
_ مثل اینکه خیلی استاد شدی…. 
با شنیدن این حرف سریع به سمتش برگشتم جوری که احساس کردم گردنم رگ به رگ شد خودش بود ، چند بار چشمهام رو روی هم فشار دادم بعدش با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ تو اینجا ….
نیشخندی زد :
_ داشتم رد میشدم یه  اشنا دیدم گفتم  …
با خشم فریاد کشیدم :
_ خفه شو کثافط ماشین و نگه دار من با تو هیچ قبرستونی نمیام نگه دار عوضی …
با خوردن سیلی محکمی صورتم برگشت به عقب و خورد به شیشه درد بدی تو صورتم احساس میکردم اما باز ساکت نشدم به سمتش برگشتم که اینبار سیلی محکمتری خوردم ‌…

گوشه لبم پاره شده بود ، طعم خون رو داخل دهنم احساس میکردم ، اشکام روی صورتم جاری بودند عصبانی داد زدم :
_ چی از جون من میخوای کثافط ؟
با شنیدن این حرف من نیشخندی زد :
_ من چیزی از تو نمیخوام …..
_ من نمیخوام با تو جایی بیام نگه دار
عصبی خندید
_ چیه خوشت نمیاد نکنه
چشمهام گرد شد از وقاحت کلامش چجوری میتونست این شکلی حرف بزنه انگار خبری از هاکان سابق نبود و یه آدم دیگه جلوی من نشسته بود داشت حرف میزد
_ هاکان خیلی پست شدی .
_ پست تر از تو شدم ؟
_ نگه دار میخوام پیاده بشم
با لحن ترسناکی غرید :
_ کافیه یکبار دیگه سر و صدا کنی یه بلایی سرت میارم که هیچوقت فراموش نکنی پس خفه شو دهنت رو ببند چون دوست ندارم با شنیدن حرفات اعصابم رو خورد کنم دختره ی عوضی .
با شنیدن این حرفش اشکی که داشت روی گونم چکیده میشد رو پس زدم چند تا نفس عمیق کشیدم حالا آرومتر شده بودم نمیدونستم کجا داشت میرفت حدود یکساعت طول کشید که رسیدیم پیاده شد در ماشین کنار من رو باز کرد بازوم رو کشید و دنبال خودش کشید با دیدن عمارت خونه خودمون چشمهام گرد شد چرا من و آورده بود اینجا به سمتم برگشت با دیدن چشمهای متعجب من خندید و با وقاحت گفت :
_ نکنه فکر کردی واقعا میخوام باهات هان ؟
به سختی لب باز کردم :
_ واسه چی من و آوردی اینجا ؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ میفهمی

با توجه به انلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل
    ۱ نظر ارسال شده