دانلود رمان که عشق آسان نمود اول


رمان که عشق آسان نمود اول

نویسنده: نسیم شبانگاه

و رمان عشق آسان نمود اول

خلاصه:

حکایت دختری شکننده و آرومه که گردونه روزگار چنان بر این دختر میتازه که به اشتباه تاوان بی آبرویی کسی دیگر رو ازش میگیرن و ناچار میشه با جنینی در شکم، بدنبال پدر بچه اش بره، پدری که خود نوعروسی در خونه داره…

قسمتی از رمان که عشق آسان نمود اول :

-حرف دال با دو حرکت نوشته می شه و ارتفاعش دو نقطه ست… حرکت اول یک نقطه و حرکت دوم یک نقطه ارتفاع داره… زاویه قلم گذاری خیلی خیلی مهمه …

قلم دزفولی را برداشتم و روبه خسرو، گفتم:
-مرکب خودتو بده این زیادی غلیظه… خودتم بیا به دستم نگاه کن یکم ایراد داری تو حرکت دوم… دوستان تازه واردتر توجه کنین که غلظت مرکب هم جزو موارد مهمه… من چون الان در حال آموزش و مکثم، و صد البته به خاطر سایز قلمم ازمرکب رقیق تر استفاده می کنم… اما برای کتابت و وقتی که راه افتادید، باید از مرکب غلیظ تر استفاده کنید… فاصله دوات و دستتون روهم طوری تنظیم کنید که تا قلم به دفتر می رسه، مرکبتون خشک نشده باشه…

قلم را به مرکب آغشته کردمم و دوباره جمع شاگردانم را مخاطب قرار دادم:
-به حرکات دستم توجه کنید دوستان! از دونقطه بالای خط زمینه شروع به نوشتن می کنم… تمام قلم باید روی کاغذ باشه… به زاویه قلم گذاری خیلی دقت کنید… زاویه قلم گذاری تو حرف “دال” هم مثل حرف “الف” هست… حرکت قلم به شکل انحنایی و دایره وار هست… به این صورت…

با سرعتی پایین حرکت اول را چندین بار نشان هنرجو ها دادم و گفتم:
-حرکت دوم با قسمت وحشی قلم، به سمت جلو نوشته می شه… دقت کنید که اگر پهنای قلم روبه اندازه یک نقطه در نظر بگیریم، طول حرکت اولم دقیقا به اندازه یک نقطه هست و درست تو همون لحظه تموم می شه و نوبت حرکت دوم می رسه… شروع و انحنا باید یکسان باشن تا زیبایی و جذابیت خودش رو داشته باشه… متوجه شدید؟

در حین پرسیدن این سوال، سربلند کردم و قبل از اینکه سر بچرخانم تا هنرجوهایی که کنار دستم روی صندلی نشسته یا پشت سرم ایستاده بودند؛ را ببینم، رها که با حرکت لب و انگشتانش کمی زمان می خواست ،توجهم را جلب کرد. و بعد از آن مرد جوانی که کنارش ایستاده و دست ها را جلوی بدن در هم قلاب کرده بود… نگاه خیره مرد حواسم را برای لحظه ای پرت کرد و یادم#که_عشق_آسان_نمود_اولرفت که قرار بود چه بگویم.

قبل از اینکه نگاهم را بچرخانم، برای رها سر تکان دادم تا کمی منتظر بماند. رو به خسرو کردم:
-آقا خسرو! در اینکه دیگه برا خودت استاد شدی، شکی نیست… ولی جدا چند تا ایراد ریز داری که قابل اغماض نیست… باید رفع بشه تا بتونی کارای بزرگی که می خوای رو انجام بدی… چرا حرفمو جدی نمی گیری؟ حیفه به خاطر چند تا خطای ریز اون همه تلاشت هدر بره… لطفا بیا اینجا…

تا خسرو هن هن کنان هیکل درشت و پیرش را از روی صندلی بلند کند، و به جمع مان ملحق شود چند تا “د” دیگر نوشتم و بعد از رسیدن او یک بار دیگر اصول نوشتن را شفاهی و عملی برای هنرجوها توضیح دادم.

-خب کسی سوالی داره؟

همگی سر تکان دادند. اما می دانستم که موقع نوشتن که شود، کلی ایراد و سوال سراغشان خواهد آمد…

-خب یکی یکی برگه هاتونو بدین تا سرمشقاتونو بنویسم… جدا ازتون انتظار دارم بعد گذروندن دوره تحریری چند تا مشق خوشگل و درست تحویلم بدید هر کدومتون..

نوشتم؛ “ز ارباب ادب دریاب آداب”…کار سرمشق دهی که تمام شد، در حال بلند شدن، شالی را که تا روی شانه ام سُر خورده بود، را روی موها بر گرداندم و در حال رفتن به سمت رها و مرد همراهش، به گلشن تذکر دادم:
-گلشن جان حواست به خط کرسیت هست؟ ببین چقدر زاویش با زاویه شونت فرق داره؟ یکم بچرخونش یکمم از خودت دورش کن…

یکی از آرام ترین و خوش رو ترین زنان میان سالی ست که نه تنها در این کلاس؛ بلکه در تمام عمرم دیده ام…

نزدیکش رفتم:
-در ضمن من درمورد نحوه قلم گرفتن چی گفتم؟ قلم باید روی انگشت وسطیت سوار باشه و با شست و اشاره نگهش داری… تو با هر سه انگشت نگهش داشتی.. این درست نیست…

طریقه صحیح نگه داشتن قلم را برای بار اِنُم برای همه توضیح دادم و بالاخره به رها و همراهش رسیدم:
-ببخشید معطل شدید…
رها “خسته نباشی” گفت و من بی حواس سر تکان دادم…. چهره مرد به شدت برایم آشنا بود؛ امانمی دانستم او را کی و کجا دیده ام… کم پیش می آمد چیزی تا این حد آشنا و در آن واحد گنگ باشد برایم… اصولا خافظه ام هر جا که کمک لازم داشتم؛ ناز نمی کرد و به امدادم می آمد…
-ممنونم…جانم رها؟
-ببخشید می دونم دوست نداری تایم کلاستو بگیریم، اما این آقا اصرار داشتن بببیننت…

نگاهی به مرد کردم. موهایش در حد دو یا سه سانت کوتاه و جلوی سر کمی تنک بودند . قدِ بلندتر از حد متعارفش، جالب توجه بود. حتی به نظرم از ماهورِ به قول صدرا دیلاق، هم بلندتر به نظر می آمد. نگاه مستیقم و با نفوذی داشت و در حال سوراخ کردن مردمک هایم بود. و البته ابروهایی که انگار کمرشان شکسته و ژست اخم غلیظی به خود گرفته بودند که کمی این نگاه و چهره اش را ترسناک تر کرده بود… مغناطیس خاصی در چشم های معمولی و فهوه ای رنگش داشت که کمی تمرکزکردن را برایم سخت می کرد.

-خب اگر با وجود دونستن این موضوع، اصرار داشتن که این ملاقات با این سرعت صورت بگیره حتما خیلی لازم بوده… هنرجو هستین؟

از ده سالگی که جذب این هنر شده بودم تا کنون هر تیپ و شخصیت و فرقه ای را در این عرصه دیده بودم و حالا اصلا برایم عجیب نبود اگر این مرد می گفت؛ با این ظاهر خشک و رسمی که کلمه “اتو” را از عمق گنجینه واژگان انسان بیرون می کشید؛ برای یاد گرفتن خطاطی آمده است… اما این چهره آشنا ندای این را می داد که این مرد کاری بی ربط با خط و خطاطی دارد با من…

-سلام… صیاد هستم… خیر هنرجو نیستم… برای مسئله دیگه ای وقتتون رومی خواستم…

ابروهایم را بالا فرستادم و کف دست هایم را به هم فشار دادم:
-خب اگه این طوره باید منتظر بمونید…احتمالا رها بهتون گفته که معمولا برای کارای خارج از کلاس وقت کلاس روتلف نمی کنم…

این یکی از کارکردهای ثانوی و جانبی حضور در محضر استادان ادب بود. آن ها هرگز کم فروشی را به من یاد نداده بودند…

-توتی جان من برم اگه کاری نیست. در جریانی که؟ یکم باید خرید کنم…

-نه ممنونم…برو… کلیدا همون جای همیشگی ان. احتمالا منم دیر بر میگردم خونه…

رها ” اوکی” گفت و بعد از خداحافظی با صیاد رفت…

– عذر می خوام ولی برای گرفتن وقتتون اصرار دارم… اگه حرفامو بشنوید، شاید بهم حق بدید که نخواستم صبر کنم تا کلاستون تموم بشه…
دوباره ابروبالا دادم و لب زیرنم را داخل دهان کشیدم… دوست ندارم؛ اما گاهی آدم ها، ادم را در موقعیت های دوست نداشتنی قرار می دادند. مثل حالا که او اصراردارد تا من از وقت کلاسی که بابت هر دقیقه اش پول می گیرم؛ بزنم… پولی که از نظر خودم قابل توجه است…
-شاید… و اگه حق ندادم بهتون؟
خودم هم دلیل این همه بسته بودن بی دلیل گاردم را در برابر این مرد نمی دانستم. اما به طرز عجیب و بی بهانه ای تپش قلبم بالا رفته بود و همین هم صدا و کلماتم را کمی خشن کرده بود…
-به هر حال موضوع خیلی مهمه… و…
نگاهی به ساعت مچی بزرگش می اندازد:
-به علاوه باید من هر چه زودتر به یه قرار دیگه هم برسم، و برام مقدور نیست که بیشتر از این منتظر بمونم…
شاید نوع بیان کلمات و لحن حرف زدنش این طور است، اما من نوعی کبر و خودبزرگ بینیدر میان جملاتش حس میکنم. اما حدس قریب تر این است که این لحن حرف زدن مقابله مثلی باشد با خوی تند شده من…
-خب اگر اینقدر وقتتون کم بود، من عجله ای به گرفتنش نداشتم… می تونستید سر فرصت مناسب تری تشریف بیارید… پس تا وقتی که یه تایم خوب گیرتون بیاد خدانگهدارتون…

از کوره در نرفت. انگار اهمیت چیزی که باید گفته می شد، مانع از کوره در رفتن مرد می شد… هوشیار بود و خیلی به موقع دست دراز کرد و و با ایجاد مانع، سدی برای برداشتن قدم های دوم و سومم ایجاد کرد:
-زود از کوره در می رید خانم… حرفام جدا مهمن… در حد مرگ و زندگی…

نگاهی به دست مرد که سد راهم بود، و بعد هم به چشم های نه چندان درشتش انداختم. چشم ریز کرد. کمی ترسناک و مرموز، خیلی مصمم، و پر جذبه سه صفتی ست که بانگاه به این چشم ها در نظرم صف می بستند:
-خیلی خب…
روبه کلاس کردم:
-بچه ها من یه آنتراکت می خوام، از اون طرف دیرتر تعطیل می کنیم… برگردم سرمشق شما رو میدم خسرو خان…
هر کدام از هنرجوها به روش خود موافقتشان را اعلام می کنند و من تذکر دادم:
-نیام بینم کلاسو تبدیل به پیست پاتیناژ کردی آقای خسرو…
خسرو پیرتر ین و در عین حال پر انرژی ترین هنرجویشم محسوب می شد که با گذشت بیش از شش دهه از زندگیش نماد واقعی برای جمله “سن فقط یک عدد است”محسوب می شد. هنوز یادم است که در یکی از جلسه های کلاس خط تحریری ، بعد از یک فرجه پنج دقیقه ای، وقتی برگشتم، او را دیدم که داشت روش صحیح رقصیدن با زن ها را به یکی از شاگردان آقا یاد می داد… یک دستش را روی کتف مرد و دست دیگرش را روی پهلوی او گذاشته بود و درحالی که دست های مرد روی شانه هایش بود، در حال دنس بودند…

با توجه به انلاین بودن رمان فوق وحفظ حقوق نویسنده با اطمینان از اتصال شما به تلگرام از طریق باکس متصل شوید

مشخصات و اطلاعات فایل